در مازندران هنوز خردهباورها و خردهفرهنگهايي از انديشهها و آيينهاي اقوام و نسلهاي گذشته در ميان نسل حاضر به وديعت مانده است، با اين تفاوت كه رنگ و شكل آن تغيير كرد؛ باورهايي چون دوفرشته مدام مواظب اعمال مارها هستند (اين باور در بين مردم كوهنشين سوادكوه و خصوصا آلاشت هنوز وجوددارد) يا شبها هنگام خروج از خانه معمولا ميگويند «مهر» كنيد كه منظور بسمالله گفتن است.( «مهركردن» در ميان بسياري از مردم مازندران كاربرد دارد.) و دهها باور و رسم گوناگون كه در فرصتي مقتضي به آن خواهم پرداخت.
يكي از اين رسمها و يا باورها، مراسمياست كه هر ساله در تاريخ 28تير ماه، يا براساس تقويم باستاني مازندران «بيسوششايدما-عيدما-» در محلي به نام امامزادهحسن در 10كيلومتري آلاشت برگزار ميشود و در آنجا معمولا كشتيگيرهاي دو منطقه سوادكوه و بندپي بابل با هم رقابت ميكنند.
البته در مناطق ديگر مازندران، خصوصا مناطق كوهستاني، از آلاشت تا بندپي و حتي كوههاي نور و كجور اين مراسم به شكلهاي ديگر برگزار ميشود
در گاهشماري باستاني تبري، ماه اسفند(ماه پاياني=تيرماه خورشيدي) را «نورزما» مينامند؛ ماهي كه نوروز باستاني و لحظه تحويل سال نو از پي آن ميآمد، ماهي كه فريدون بر ضحاك پيروز شد.
اين روز در مازندران «نورز ماه بيسّ شش/بيس شيش/بيس شيش عيدي ما» ناميده ميشود و مردم پايبند باورها و رعايت آداب ويژهاي در اين روز هستند.
باور بر اين است كه بيستوششم نورزما(28تيرماه شمسي) روز پيروزي است و يا روزي است كه فريدون شانزدهساله، براي شكست ضحاك به طرف قلمرو حكومت، او كه امروزه واقع در كوهي روبهروي امامزاده هاشم در جاده هراز است، حركت كرد.
داستان از اين قرار است كه مادر فريدون، «فرانك» پس از كشته شدن همسرش «آبتين» به دست جلادان ضحاك، فريدون را، كه نوزادي بيش نبوده است، به مرتعي در دامنه اميدواركوه (واقع در «لفور»سوادکوه) ميبرد و به دست گالشي (چوپاني) ميسپارد.
دژ اميدواركوه در طول تاريخ محل مناسبي براي اختفا و محل امني براي شاهان شكست خورده بوده است، زيرا از هر سو در محاصره كوههاي مرتفع بوده است.
سه سال از اختفاي «فريدون» در پناه يك چوپان لفوري ميگذرد كه ضحاك مكان اختفاي او را كشف ميكند. به همين دليل، «فرانك»، كه هر لحظه نگران و مراقب فريدون بود، او را به سرعت به محل اختفاي جديدي ميبرد كه آنجا البرزكوه است.
در آنجا «فريدون» تا شانزدهسالگي در نزد مردي پاك سرشت و فرزانه ميماند و بزرگ ميشود.
فردوسي در شاهنامه در وصف سالها ميگويد: «سه سالش پدروار از آن گاو شير/ هميداد «هشيوار» زنهار گير/ نشد سير ضحاك از آن جست و جوي/ شد از گاو گيتي پر از گفت و گوي/ دوان مادر آمد سوي مرغزار/ چنين گفت با مرد زنهار دار/ شوم ناپديد از ميان گروه/ مر اين را برم تا به البرز كوه/يكي مرد ديني بدان كوه بود/ كه از كار گيتي بي اندوه بود»
بدين ترتيب فريدون تا شانزدهسالگي در نزد مرد فرزانه ميماند و سپس پنهاني نزد مادرش ميآيد و راز زندگياش را از او جويا ميشود.
فريدون به محض آگاهي از راز خانوادگياش، لشگري بزرگ گرد ميآورد و براي جنگ با ضحاك به محل حكومت او ميرود.
فريدون بر ضحاك پيروز ميشود و او را به زنجير ميكشد و بسياري از سربازان سوادكوهي طرفدار فريدون نيز در آن سرزمين بر خاك ميافتند.
مردم سوادكوه معتقدند كه روز پيروزي فريدون بر ضحاك، روزي است كه طبيعت نيز به خاطر اين پيروزي، جان تازهاي در كالبدش دميده ميشود و شكوفا ميشود و مردم بدين مناسبت جشن و پايكوبي برپا ميكنند.
اما مردم شاد سوادكوه، كه تا هزاران سال پس از پيروزي فريدون در اين روز جشن برپا ميكنند و آن را شادي نوروز مينامند، شهادت جوانان خود را در روز جنگ فريدون و ضحاك از ياد نبردند.آنان به ياد شهداي خود، هنوز كه هنوز است، مشعلهايي درست ميكنند و بر ستون ايوان يا درختهاي جلوي خانه خود نصب ميكنند.
اين روز را مردم سوادكوه/مازندران روز « بيسوشش عيدما » ميناميدند و در اين روز بر سر مزار مردگان خود ميروند و شمع يا سوچو (مشعل چوبي) ميافروزند و بر ضحاك لعنت ميفرستند.
اين روز در سالهاي بعد با روز تحويل سال و گردش كامل كره زمين به دور خود (نوروز) يكي شد. امروزه هم مردم مازندران - اگر چه احتمالا فلسفه حقيقي اين روز را از يادها بردهاند - از چند روز پيش از فرارسيدن «عيدما بيسّوشش» مقدمات مراسم مخصوص اين روز را تدارك ميبينند.
مردم براي استقبال از اين روز باستاني در اين روز، غذاي مفصل درست ميكنند، شيريني و ميوه تهيه ميكنند و صبح زود راهي امامزاده ها و مزار مردگان ميشوند و تا عصر آنجا ميمانند، غذا ميخورند و خيرات ميكنند.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر